گفتمش...
|
گفتمش بی تو چه می باید کرد ؟
عکس رخساره ی ماهش را داد . . .
گفتمش همدم شب هایم کو ؟
تاری از زلف سیاهش را داد . . .
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور نگاهش را داد . . .
یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد . . .
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان . . .
باید از جان گذارد هرکه شود عاشقشان
روزی که سرشتند گل پیکرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
|
|
نويسنده: محمد لطیفی مورخ: یکشنبه هفدهم آذر 1387 در ساعت: 17:6
|