تبليغاتX
ادبی


ادبی






آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

عاشقانه
پسر و دختر جوانی سوار بر موتور د ر دل شب میراندند

 

 آنها عاشقانه یکدیگر رادوست داشتند

   

دختر: یواش تر برو من میترسم

 

پسر: نه، اینجوری خیلی بهتره

 

دختر: خواهش میکنم، من خیلی میترسم

 

پسر: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت

 

بذاری آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه

 

دختر: خوب باشه . حالا میشه یواش تر بری

 

پسر: باید بگی که دوستم داری

 

دختر: دوستت دارم حالا یواش تر برو

.

.

.

.

.

.

.

.

روز بعد واقعه ای در صفحه ی حوادث روزنامه ها به چاپ رسید

 

 برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید

 

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو

 

 سر نشین زنده ماند و دیگری در گذشت

 

پسر جوان که از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

 

بدون اینکه زن را مطلع کند کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت

 

و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش

 

!! رفت تا او زنده بماند


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: یکشنبه یکم آذر 1388 در ساعت: 13:8
|+|

عشق یعنی
عشق يعني با تو خواندن از جنون عشق يعني سوختنها از درون، عشق يعني سوختن تا ساختن عشق يعني عقل و دين را باختن ، عشق يعني دل تراشيدن ز گل ، عشق يعني گم شدن در باغ دل ، عشق يعني تو ملامت کن مرا، عشق يعني مي ستايم من تو را ، عشق يعني در پي تو در به در ، عشق يعني يک بيابان درد سر، عشق يعني با تو آغاز سفر ، عشق يعني قلبي آماج خطر، عشق يعني تو بران از خود مرا ، عشق يعني باز مي خوانم تو را ، عشق يعني بگذري از آبرو ، عشق يعني کلبه هاي آرزو، عشق يعني با تو گشتن هم کلام، عشق يعني شاخه اي گل در سبد ، عشق يعني دل سپردن تا ابد ، عشق يعني سروهاي سر
نويسنده: محمد لطیفی مورخ: چهارشنبه چهارم شهریور 1388 در ساعت: 0:11
|+|

منو تنها نذار سمیرام
بیا با من دلم تنها ترین است 

 نگاهت در دلم شور آفرین است

 مرا مستی دهد جام لبانت

  شراب بوسه ات گیراترین است

 ز یک دیدار پی بردی به حالم

   عجب در من نگاهت نکته بین است

   سخن از عشق و مستی گویی با من

                سخن هایت برایم دل نشین است    

سمیرام عشق من دوستت دارم خنده های نازت را به یک دنیا ندهم

در کنار تو بودن را با عالمی عوض نمی کنم

میدانم بسیار به خاطرم اذیت شده ای

با خوب و بدم ساخته ای

از این به بعد در کنارت  هستم

تکیه گاهت خواهم بود اشتباهات گذشته را تکرار نخواهم کرد

حیف نیست چشمان زیبایت آنگونه غم آلود شود

لعنت بر من که اینچنین عشقی دارم

بی هیچ زندگی را تلخ میکنم

پناه خستگی هایم باش

سینه ام محرم خانه اسرارت خواهد بود

ای گل زیبایم افسردگیت را دیگر هیچ وقت نخواهیم دید

دلم برای خنده ات تنگ شده است

به حق همین شب های عزیز

امیدوارم این مطالب را وقتی می خوانی

دیگر ناراحت غمگین نباشی توانسته باشم تو را در اغوشم گیرم

همه نامهربانی هایم را هر چند اندک جبران کنم

سمیرام پناهم باش کنارم باش

دوست دارم

زیبای مهربانم


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: چهارشنبه چهارم شهریور 1388 در ساعت: 0:2
|+|

تو بمان سمیرام
I miss you love

این دقایق،که بتندی گذرد

دگر ای سمیرا،نمی آید باز

تو بیا،بهر دل غم زده ام

 

نغمه ای از گذر عشق بساز

گذر عشق که نه،ماندن او

ماندن و گفتن صدها گل راز

 

توبمان بهر دل بی کس من

و مگردان رخ خود،با صد ناز

تو بمان تا که بماند این عشق

ونیاید،به سراغم،غم تنهایی باز


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه سوم شهریور 1388 در ساعت: 23:45
|+|

بدون تو هیچم سمیرا
تو چلچراغ بخت منی

بدون تو هیچم

تو تکیه گاه قلب منی

بدون تو هیچم

چو پیچکی،با ناز

به دور هستی ات ای یار

عاشقانه میپیچم

تو شمع بخت منی

به گاه تاریکی

توئی جواب مشکل من

به گاه تاریکی

منم چو مرغک پر بسته

که در قفس مانده

تو چون نوید وصالی

برای یک رانده

من آن رمیده ز عشقم

که قلب نومیدی

سرود فنا را برای دل خوانده

تو چون جوانه عشقی

دوباره در دل من

تو چون درخت امیدی

به باغ مشکل من


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه سوم شهریور 1388 در ساعت: 23:40
|+|

به خاطر نگاه تو....
به برگ برگ دفترم،نوشته بی تو خسته ام

نوشته بی وجود تو،من از درون شکسته ام

 

چو کوله بار عشق تو،نهاده سر به شانه ام

قسم نمی خورم ولی، به پای تو نشسته ام

 

به خاطر نگاه تو،از همه دل بریده ام

به خاطر وجود تو، از همه کس گسسته ام

 

بدام تو فتاده و،رها نمی شوم دگر

سر کمن عشق را به پای خویش بسته ام

 

بچه ها میدونید اگه سمیرا اون روز تو دانشگاه به من نگاه نمی کرد و وقتی صداش کردم جوابم و نمیداد هیچ وقت اینجوری دوسش نداشتم


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه سوم شهریور 1388 در ساعت: 23:38
|+|

سخن عشق .........

ای قلب تو پر شراره از عشق بگو
وی درد تو بی شماره از عشق بگو

امید رهایی ام از این دریا نیست
ای پهنه ی بی کناره از عشق بگو

تا شب پره ها باز ملامت نکنند
با این شب بی ستاره از عشق بگو

دیریست که می رویم و نا پیداییم
درمانده که چیست چاره از عشق بگو

تا یاد تو را به لحظه ها نسپارند
هر دم همه جا همیشه از عشق بگو

گاهی سخن سکوت را می فهمند
لب دوخته با اشاره از عشق بگو

وقتی ز قصیده ها غزل می سازند
بنشین و به استعاره از عشق بگو

تنهای من... ای با منه تنها، تنها
از عشق بگو دوباره از عشق بگو
نويسنده: محمد لطیفی مورخ: یکشنبه هفدهم آذر 1387 در ساعت: 17:8
|+|

گفتمش...
گفتمش بی تو چه می باید کرد ؟

عکس رخساره ی ماهش را داد . . .



گفتمش همدم شب هایم کو ؟

تاری از زلف سیاهش را داد . . .



وقت رفتن همه را می بوسید

به من از دور نگاهش را داد . . .



یادگاری به همه داد و به من

انتظار سر راهش را داد . . .



خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان . . .

باید از جان گذارد هرکه شود عاشقشان



روزی که سرشتند گل پیکرشان

سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان
نويسنده: محمد لطیفی مورخ: یکشنبه هفدهم آذر 1387 در ساعت: 17:6
|+|

سيب عشق
تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ي همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان،

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق اين پندارم

                           كه چرا،

                                         خانه ي كوچك ما،

                                                                  سيب نداشت؟

 

                                                                                                       "زنده ياد حمید مصدق"


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: جمعه پانزدهم آذر 1387 در ساعت: 13:2
|+|

مي نويسم
vartush

مي نويسم از تو اي زيباي من
مي سرايم از تو اي روياي من
اي نگاهت سبز تر از سبزه زار
مي نويسم بي قرارم بي قرار

پشت ديوار بهار
مي نويسم مانده ام در انتظار
اي که چشمت خواب را از من گرفت
مي نويسم خسته ام از انتظار
مي نويسم مي نويسم يادگار

من نمي دانم چه داده اي به من؟
که چنين دل را سپردم دست تو
يا چه بود در آن نگاه آتشين
يا چه کرد بامن دو چشم مست تو

من نمي دانم نمي دانم چرا؟
اين چنين آشفته ام
آشفته ام
با خيالت روز و شب در آتشم
شعر هايي نيمه شب ها گفته ام

من نمي دانم ولي اينک بهار
با دو صد گل مي رسد
باغ تا گل مي دهد
گل به بلبل مي رسد

باز مي آيد بهار
باز مي آيد بهار
من نمي دانم چرا؟
کس نمي آرد مرا پيغام يار
اي ستمگر روزگار
بي قرارم بي قرار
باز مي بارم
چو باران بهار


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 در ساعت: 11:5
|+|

عشق یعنی

 عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: چهارشنبه دوم مرداد 1387 در ساعت: 19:44
|+|

معشوق من
معشوق من


معشوق من
با آن تن برهنهء بی شرم
بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد


خط های بیقرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکند

معشوق من
گوئی ز نسل های فراموش گشته است
گوئی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین واریست
گوئی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست



معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانهء قدرت را
تأئید میکند


او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزهء سالم
در عمق یک جزیرهء نامسکون
او پاک میکند
با پاره های خیمهء مجنون
از کفش خود ، غبار خیابان را


معشوق من
همچون خداوندی ، در معبد نپال
گوئی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبائی



او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی


او با خلوص دوست میدارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
مهای آدمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست میدارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را


معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
درسرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانهء یک مذهب شگفت
در لابلای بوتهء پستانهایم

نويسنده: محمد لطیفی مورخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت: 10:39
|+|

فقط هفت روز سیاه تنت کن....
خیلی دیر رسیدی ای دوست

                                           هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن

                                            من فقط یه استخونم 

         ببین چی کردی با من                                

                                           فکر کن فقط یه لحظه

                               نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه 

ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر

وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر

                       حالا دیگه راحته راحتی هر کاری که میخوای بکن

              منو به کی فروختی مفت                          برو واسه همون بمیر

فقط تا هفت روز سیاه تنت کن

                                                   شبای جمعه یادی از ما کن

عشقی که بردی باشه حلالت                   عمری که بردی باشه حرومت

فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم

                       تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

و خیالم میگفت

تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم .


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت: 10:16
|+|

دلم تنگ است

دلم تنگ است

 دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 در ساعت: 11:42
|+|

شمع
 

شمع مي سوزد و پروانه به دورش همه شب       

                                                    من كه مي سوزم و پروانه ندارم چه كنم

 

 


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 در ساعت: 11:30
|+|

بود و نیست
 

دستهايت تكيه گاهم بود و نيست/ عشق تو پشت و پناهم بود و نيست/ حيف! آن وقتي كه عاشق شد دلم/ چيز سبزي در نگاهم بود و نيست/ عشق اين سرمايه بازار دل/ آب اين روي سياهم بود و نيست/ ياد آن ايام مشتاقي بخير/ عاشقي تنها گناهم بود و نيست

 


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 در ساعت: 11:29
|+|

نه !

کاری به کار عشق ندارم

                               من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                                                       در این زمانه دوست ندارم

انگار

                 این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                                             یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

                        که دوست تر بداری

                                       حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                                                   از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

                                   کاری به کار عشق ندارم !

                                                                                                                   قیصر امین پور

 


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 در ساعت: 11:2
|+|

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش.


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 در ساعت: 15:36
|+|

نامه ای به تنها عشقم
Image hosting by TinyPic  اي تو مظهر زيبايي ها ، اي تو هم سفر جاده هاي بي پايان زندگي با من بمان

Image hosting by TinyPicاي تو به وسعت دشت عشق با ماندنت با من ، مرا كه عاشق و پر از نيازم ،

Image hosting by TinyPicمني كه خاموش و بي نورم ، مني كه سرد و خاموشم را به زندگي اميد وار كن...

Image hosting by TinyPicاي تو ساحل عاشقي ، اي كه اشك هاي روي گونه هايت مانند

Image hosting by TinyPicشبنمي با برگ گل است ، اي كه ساده ي نفس هايت ترنم امواج درياي عشق است ،

Image hosting by TinyPicاي كه كلامت به شيريني شهد چشمهاي بهشتي است با من بمان...

Image hosting by TinyPicبا مني كه همن كوير تشنه و بي جانم ، مني كه شاخه خشكيده و

Image hosting by TinyPicمني كه خسته و خرد از زندگيم آرام كن بمان اي همسفر جاده هاي خسته و خاليم

Image hosting by TinyPicبا من بمان و در اين راه پر فراز و نشيب زندگيم  بهترين

Image hosting by TinyPicهمسفر و همدم و فرشته ي نجات من باش ....

Image hosting by TinyPicبمان تا با هم از حادثه ها بگذريم از پلي كه بر روي دره هاي بي مهري جدايي

Image hosting by TinyPicمي باشد عبور كنيم تا به مقصدمان كه خانه دل گل سرخ است برسيم...

Image hosting by TinyPicاي تويي كه حون عاشقي را در رگ هاي سرد و خشك من جاري ساختي

Image hosting by TinyPicاي تويي كه نفسي دوباره به زندگيم دادي اي تويي كه حال و هواي دوباره به

Image hosting by TinyPicدنیای عشق من دادی با من بمان...

Image hosting by TinyPicبمان تا ديگر بر نام عشق نفرين نگويم بمان تا ديگر عشق را در ذهنم پوچ و

Image hosting by TinyPicبي معني ندانم .عشق اگر همان قصه ها باشد كه تو با من گفتي واقعي ست

Image hosting by TinyPicعشق اگر به شيريني عشق ليلي و مجنون باشد واقعي ست پس بيا ،

Image hosting by TinyPicبيا با من بمان تا با هم قصه اي ديگر در صحنه ي روزگار بر جا بگذاريم و

Image hosting by TinyPicما همان ليلي و مجنون دمد قصه ها و افسانه ها شويم.

Image hosting by TinyPicبيا ما حتي از ليلي و مجنون حادثه ساز تر عاشق تر و ديوانه تر باشيم

Image hosting by TinyPicاي تويي كه با اراده و اطمينان همسفرم شدي و با احساسي پاك و پر از عشق

Image hosting by TinyPicپا بر اين جاده ي پر فراز زندگيم گذاشتي تا پايان راه با من باش و دستت

Image hosting by TinyPicرا از من جدا نكن مرا در اين جاده ي تشنه و پر از درد رها مكن مرا تنها مگذار

Image hosting by TinyPicعزيزم قلب مرا آرام كن زيباترينم به من اميد بده كه به آن مقصدي

Image hosting by TinyPicكه در آرزو ها داريم و مي خواهيم ، خواهيم رسيد...

Image hosting by TinyPicاي مظهر زيبايي اي گل شقايقي كه در جاي جاي دلم روييدي

 

با من تا ابد بمان


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: یکشنبه پانزدهم مهر 1386 در ساعت: 15:16
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+