تبليغاتX
ادبی


ادبی






آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

رفتن ، رسیدن است

 
موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است


ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است


تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم


شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است


ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم


پرواز بال ما ، در خون تپیدن است


پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال


اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است


ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش


آیین آینه ، خود را ندیدن است


گفتی مرا بخواهن ، خواندیم و خامشی


پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است


بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را


خامیم و درد ما ، از کال چیدن است


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 در ساعت: 12:31
|+|

آنقدر پیدایم

آنقدرپیدایم


حتی ازدوردست ها

 

اگرمی خواهی به دیدنم بیایی


نشانی من رادرقلبت جست وجوکن



هرچندهنوزآواره ای


دانیال رحمانیان


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 در ساعت: 12:24
|+|

خیانت...

 خيانت تنهااين نيست

  كه شب را با ديگري بگذراني 

... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد !

 خيانت تنها اين نيست

 كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري

 ... خيانت ميتواند

 جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشد


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: پنجشنبه بیستم تیر 1387 در ساعت: 9:41
|+|

وصيت نامه داريوش کبير

وصيت نامه داريوش کبير

 اينك كه من از دنيا مي روم بيست و پنج كشور جزو امپراطوري ايران است و در تمام اين كشورها پول ايران رواج دارد و ايرانيان در آن كشورها داراي احترام هستند و مردم اين كشورها در ايران نيز داراي احترام مي باشند.جانشين من خشايارشاه بايد مثل من در حفظ اين كشورها بكوشد و راه نگه داري اين كشورها اين است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد.اكنون كه من از دنيا مي روم تو دوازده كرور دريك زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو مي باشد زيرا قدرت پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست.البته به خاطر داشته باش كه تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي.من نمي كويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان.مادرت آتوسا بر من حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن.ده سال است كه من مشغول ساختن انبارهاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن انبارها را كه با سنگ ساخته مي شود و به شكل استوانه است در مصر آموختم . چون انبارها پيوسته تخليه مي شود حشرات در آن بوجود نمي آيند و غله در اين انبارها چند سال مي ماند بدون اينكه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبارهاي غله ادامه دهي تا اينكه همواره آذوقه دو يا سه سال كشور در انبارها موجود باشد و هر ساله بعد از اينكه غله جديد بدست آمد از غله موجود در انبارها براي تأمين كسرخواروبار استفاده كن و غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبارها منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوقه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود.هرگز دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است چون اگر دوستان و نديمان خود را به كارهاي مملكتي بگماري و آن به مردم ظلم كنند و استفاده نا مشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري كه رعايت دستي بنمايي.كانالي كه من مي خواستم بين شط نيل و درياي سرخ بوجود بياورم هنوز به انجام نرسيده و تمام كردن اين كانال از نظر بازرگاني و جنگلي خيلي اهميت دارد و تو بايد آن كانال را باتمام برساني و عوارض عبور كشتيها نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتيها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند.اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو ايران،نظم و امنيت برقرار كند،ولي فرصت نكردم سپاهي به يونان بفرستم وتو بايد اين كار را به انجام برساني.با يك ارتش نيرومند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند.توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغگو و متملق را به خود راه نده.چون هر دوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغگو را از خود دورنما.هرگز عمال ديوان را بر مردم مسلط نكن و براي اينكه عمال ديوان به مردم مسلط نشوند براي ماليات،قانوني وضع كردم كه تماس عمال ديوان را با مردم خيلي كم كرده است و اگر اين قانون را حفظ كني عمال حكومت با مردم زياد تماس نخواهند داشت.افسران و سربازان ارتش را راضي نگهدار و با آنها بد رفتاري نكن. اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند.اما در ميان جنگ تلافي خواهند كرد.ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد و تلافي آنها اينطور خواهد بود كه دست روي دست مي گذارند و تسليم مي شوند تا اينكه وسيله شكست خوردن تو را فراهم نمايند.امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده و بگذار اتباع تو بتوانند بخوانند و بنويسند تا اينكه فهم و عقل آنها بيشتر شود و هر قدر كه فهم و عقل آنها زيادتر شود،تو بااطمينان بيشتر مي تواني حكومت كني.همواره حامي كيش يزدان پرستي باش. اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته به خاطر داشته باش كه هر كس بايد آزاد باشد كه از هر كيش كه ميل دارد پيروي نمايد.بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم،بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه خود فراهم كرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار.اما قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هر زمان كه مي تواني وارد قبر بشوي و تابوت سنگي مرا در آنجا ببيني و بفهمي،من كه پدر تو و پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست و پنج كشور سلطنت مي كردم مردم و تو نيز مثل من خواهي مرد زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد،خواه پادشاه بيست و پنج كشور باشد يا يك خاركن و هيچ كس در اينجا باقي نمي ماند. اگر تو هر زمان كه فرصت بدست مي آوري وارد قبر من بشوي و تابوت را ببيني،غرور و خودخواهي بر تو غلبه خواهد كرد اما وقتي مرگ خود را نزديك ديدي،بگو كه قبر مرا مسدود نمايند و وصيت كن كه پسرت قبر تو را باز نگهدارد تا اينكه بتواند تابوت حاوي جسد تو را ببيند.زنهار،زنهار،هرگز مدعي و هم قاضي نشو اگر از كسي ادعايي داري موافقت كن يك قاضي بيطرف آن ادعا را مورد رسيدگي قرار بدهد و رأي صادر نمايد.زيرا كسي كه مدعي است اگر قاضي هم باشد ظلم خواهد كرد.هرگز از آباد كردن دست برندار،زيرا اگر دست از آباد كردن برداري كشور تو رو به ويراني خواهد گذاشت زيرا قاعده اينست كه وقتي كشورآباد نمي شود به طرف ويراني مي رود.در آباد كردن،حفر قنات و احداث جاده و شهر سازي را در درجه اول اهميت قرار بده.عفو و سخاوت را فراموش نكن و بدان بعد از عدالت برجسته ترين صفت پادشاهان عفو است و سخاوت.ولي عفو فقط موقعي بايد به كار بيايد كه كسي نسبت به تو خطايي كرده باشد و اگر به ديگري خطايي كرده باشد و تو خطا را عفو كني ظلم كرده اي زيرا حق ديگري را پايمال نموده اي.بيش از اين چيزي نمي گويم و اين اظهارات را با حضور كساني كه غير از تو در اينجا حاضر هستند كردم تا اينكه بدانند قبل از مرگ من اين توصيه ها را كرده ام و اينك برويد و مرا تنها بگذاريد زيرا احساس ميكنم كه مرگم نزديك شده است. "

 


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: جمعه چهاردهم تیر 1387 در ساعت: 10:44
|+|

شبی

 

  شبی از پشت یک  تنهایی نمناک و بارانی



تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم


تمام شب برای باطراوت ماندن

 

باغ قشنگ


آرزو هایت دعا کردم


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: جمعه چهاردهم تیر 1387 در ساعت: 10:25
|+|

عاشقانه
عاشقانه

ای شب از رويای تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام ديگر ز دردی بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟
هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پيش از اینت گر که در خود داشتم
هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
زر نهادن در کف طرارها


آه، ای با جان من آميخته
ای مرا از گور من انگيخته
چون ستاره، با دو بال زرنشان
آمده از دور دست آسمان
جوی خشک سينه ام را آب تو
بستر رگهايم را سيلاب تو
در جهانی اینچنين سرد و سياه
با قدمهایت قدمهايم براه

ای به زير پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گيسويم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه، ای بيگانه با پیرهنم
آشنای سبزه واران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمين های جنوب
آه، آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سيراب تر
عشق ديگر نيست اين، اين خيرگيست
چلچراغی در سکوت و تيرگيست
عشق چون در سينه ام بيدار شد
از طلب پا تا سرم ايثار شد

اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمری که با من زيستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پيکرت پيرهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بيالاید به غم
آه، می خواهم که برخيزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

اين دل تنگ من و اين دود عود ؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟
اين فضای خالی و پروازها؟
اين شب خاموش و اين آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار
گاهوار کودکان بيقرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آميخته
اينهمه آتش به شعرم ريخته
چون تب عشقم چنين افروختی
لاجرم شعرم به آتش سوختی


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت: 10:43
|+|

معشوق من
معشوق من


معشوق من
با آن تن برهنهء بی شرم
بر ساقهای نیرومندش
چون مرگ ایستاد


خط های بیقرار مورب
اندامهای عاصی او را
در طرح استوارش
دنبال میکند

معشوق من
گوئی ز نسل های فراموش گشته است
گوئی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین واریست
گوئی که بربری
در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست



معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانهء قدرت را
تأئید میکند


او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزهء سالم
در عمق یک جزیرهء نامسکون
او پاک میکند
با پاره های خیمهء مجنون
از کفش خود ، غبار خیابان را


معشوق من
همچون خداوندی ، در معبد نپال
گوئی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبائی



او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی


او با خلوص دوست میدارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
مهای آدمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست میدارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را


معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
درسرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانهء یک مذهب شگفت
در لابلای بوتهء پستانهایم

نويسنده: محمد لطیفی مورخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت: 10:39
|+|

با معشوقه ام نسیم....

با معشوقه ام نسیم خلوت می کنم .

با دستان لطیفش اشک از گونه هایم پاک می کند و آرام در گوشم قصه بود و نبود را می خواند .

تمام وجودم را در آغوش نسیم حس  می کنم ، دستانم را به سوی

آسمان می برم ،  قبل از فریاد من نسیم طوفان می شود ،  مرا ترک می کند .

لابلای برگهای صنوبر می چرخد، برگها می رقصند .

و نسیم قصه بود و نبود را تکرار می کند ، برگها می لرزند و بلبلان از لرزش برگها

درخت را ترک می کنند و به آسمان اوج می گیرند  و قصه ی بود و نبود را

برای ابرها نغمه سرائی می کنند ،

آسمان می غرد

ابر می بارد

نسیم می خوابد

اشک آرام می شود

و من می مانم و قصه بود و نبود .


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت: 10:33
|+|

تشنه ام


تشنه ام ! تشنه  ی یک جرعه عشق. . . 

اما افسوس دریای نگاهت را  در پستوی زمان جا گذاشته ام .  

کودکی 5 ساله با دستان کوچک چادر سرمه ای رنگت را در دستانم می فشردم تا گم ات نکنم .  

این روزها حس می کنم گم شده ام . بی آنکه بخواهم ،  دست از چادرت گشودم .  

هنوز رقص باد لابلای چادرت در خاطرم هست . 

آن روزها همه جا دریا بود . دریائی از عاطفه  ، شور ،  هیجان . 

هرگاه هوس بوسیدنت را می کردم در آغوشت  بودم . 

غوطه ور در دریا . . . 

انگار خورشید قطره ها را یکی یکی بخار کرده است و من بی دریا رها شده ام ! 

نه !!!

دریا هست  ، همان جا در ساحلی پر از مروارید . عطر خوشت تمام زمان را پوشانده . 

افسوس که من همچون قطره ای بخار شدم و از دریا جدا .

اینجا آسمان است  ، آبی  ،  پهناور ،  اما دریا نیست  . 

من از دریا دورم و تشنه یک جرعه عشق تو مادر . 

کاش تا ابد کودک می ماندم  و به هر بهانه ای تو را می بوسیدم  . . .

 



نويسنده: محمد لطیفی مورخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت: 10:30
|+|

چوپان

در پی دویدن های چوپانی که لابلای درختان بلوط

پروانه ها را شکار می کرد ،  صدائی از عمق

جنگل به گوش رسید .

چوپان ایستاد .

ناگهان از میان ونوشه ها ،  از لابلای برگهای خشک

پای درختان  ، ستاره روئید .

چوپان دل به ستاره بست ،  پروانه ها رها شدند .

آسمان تاریک شد ،  بلوط ها خوابیدند و

چوپان کنار ستاره نشست

ستاره ، نگران به آسمان  نگریست .

مهتاب ستاره را چید و چوپان در میان ونوشه ها خوابید .



نويسنده: محمد لطیفی مورخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت: 10:29
|+|

منو ببخش...

اگه تو رو دوستت دارم

خیلی زیاد ، منو ببخش

اگه تویی اون که فقط دلم می خواد 

 منو ببخش

 منو ببخش 

 اگه شبها ستاره ها رو میشمارم

منو ببخش 

 اگه بهت خیلی میگم دوستت دارم

منو ببخش 

 اگه برات سبد سبد گل می چینم

منو ببخش

اگه شبها فقط تو رو خواب میبینم


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت: 10:24
|+|

تقدیم به همه مادران و زنان مهربان دنیا
 
یک زن از این دنیا ، عشقه نیازش
خدا اونو ساخته از جنسه سازش
عشقِ همسر عشقِ مادر
مَرامِشه نوازش

یک زن رازِ آسمونه
یک زن نورِ کهکشونه
یک زن لطفِ آشیونه
حرفش حرف دل و جونه ، تو خونه

نازک دلِ یک زن
سنگِ صبوره
درمون هر دردش اشکهای شوره
اگه یک کوه غم و درده ، ولی پر از غروره

با کمک اندیشه هام ، نامه نوشته به خدام
پرسیده بودم که چرا، نازک دل آفرید زن را؟
خدا با ناله نسیم ، یه شب جوابمو رسوند
وجود زن اگه نبود ، کارش نیمه تموم میموند
نويسنده: محمد لطیفی مورخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت: 10:18
|+|

فقط هفت روز سیاه تنت کن....
خیلی دیر رسیدی ای دوست

                                           هفت تا کفن پوسوندم
پیرهن سیاه تنت کن

                                            من فقط یه استخونم 

         ببین چی کردی با من                                

                                           فکر کن فقط یه لحظه

                               نذار دیگه بیشتر از این تنم تو گور بلرزه 

ازت یه خواهشی دارم زیر طابوتم و نگیر

وقتی که رفتم زیر خاک قبر منو بقل نگیر

                       حالا دیگه راحته راحتی هر کاری که میخوای بکن

              منو به کی فروختی مفت                          برو واسه همون بمیر

فقط تا هفت روز سیاه تنت کن

                                                   شبای جمعه یادی از ما کن

عشقی که بردی باشه حلالت                   عمری که بردی باشه حرومت

فقط بدون روز قیامت جلوی راه تو رو میگیرم

                       تقاص این عمری که از دست رفته رو ازت میگیرم

مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود

و خیالم میگفت

تا ابد مال تو بود

تو برو

برو تا راحت تر تکه های دلم را آرام سر هم بند زنم .


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 در ساعت: 10:16
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+