|
زماني كه تو را ديدم دلم به لرزه افتاد
و نگاهت آنقدر مهربانانه بود
كه تنفررا از يادم برد
و دستانت آنقدر لبريز از گرماي محبت بود
كه تمام سردي ها را از يادم برد
حرفهايت را دوست دارم
چون لبريز ازعشق ومحبت است
و وجودت به من دلي بخشيد
از جنس شقايق،
شقايق ها را نيز هيچگاه از ياد نخواهم برد
مرا صدبار اگر از خود برانی دوستت دارم
به زندان جنایت هم کشانی دوستت دارم
به پیش خلق اگر نتوان حدیث عشق سخن گفتن
درون سینه ی تنگم نهانی دوستت دارم
چه حال از جفا کردند چه سود ازهم
|