|
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تودر عمق لحظه ها جاریست
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تودر جان زندگی سبز است
تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به
مهربانی یک دوست از تومی گویم
تونیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم
تونیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه در این
خانه است غباراندوه گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من به جز تو یاد همه چیز
را رها کرده
غروب های غریب در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمارست
دوچشم خسته ی من در این امید عبث دو شمع
سوخته جان همیشه بیدار
تو نیستی که ببینی !
عزیزم تو عزیزترینی...همانطور که بودی ; همانطور که هستی;
و من اگرچه نامت را با دنیایی از احساس بر قلب تکه تکه ام نگاشتم
توباز بدان از صمیم قلب دوستت دارم
تو را همانگونه که بودی همانگونه که هستی دوستت می دارم
|