تبليغاتX
ادبی


ادبی






آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

امید

                                                 ...لبخند بزن..هر چند کوتاه..

هر چند دلت پر غصه اس..

ولي بخند..

شايد لحظه اي که لبخند رو لبته فراموش کني..

درد دل درموندتو...

واي که چقدر دلت گرفته..

اما اونو ببين ..مي خنده..

شايد ندوني واسه چي..

اما تو هم به خنده ي اون بخند..

هر چند دلت پر غصه اس..

فکر کن..

شايد همه چي مي تونست خيلي سخت تر از اين بشه..

هر چند دلت پر غصه اس..

اما همه ي اينا هم مي تونه باعث لبخند تو بشه..

لبخند بزن..

از روي رضايت..

خوشحال باش..

هر چند لحظه اي کوتاه..

اما اشکاتو پنهون نکن.. 

 

 

 


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه سی ام خرداد 1385 در ساعت: 11:4
|+|

بالم شکسته چاره ندارم دعا کنيد پژمرده شاخه هاي قرارم دعا کنيد احساس آشنايي من مانده در قفس وا مانده اي به پشت حصارم دعا کنيد از من گرفته اند حسودان مسير عشق ديگر کجا قدم بگذارم دعا کنيد من خسته ام و از سفري دور مي رسم تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنيد ياران صفا و تازگي باغتان کجاست پژمرده شاخه هاي بهارم دعا کنيد __
نويسنده: محمد لطیفی مورخ: دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 در ساعت: 16:39
|+|

یاد آن روز......

یاد آن روز که در صفحه شطرنج دلت                 

شاه عشق بودم و با کیش رخت مات شدم

 

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 در ساعت: 17:45
|+|

امید

چهار شمع بودند که به آرامی میسوختند .
 
سکوت طوری بر فضای اتاق خیمه زده بود که به وضوح میشد صدای درد دلشان را با یکدیگر شنید .
 
شمع اول گفت : من «آرامش» هستم ...! هیچ کس نمیتواند از نور من محافظت کند ، بهر حال فکر کنم باید بروم ، چون هیچ دلیلی برای ماندن و بیش از این سوختن نمیبینم ...
 
رفته رفته شعله اش کم نور و کم نور تر شد تا اینکه بطور کامل از بین رفت ( خاموش شد ) .
 
شمع دوم گفت : من «ایمان» هستم .. گمان نکنم تا مدت زیادی بمانم ، وقت رفتنم فرا رسیده و هیچ دلیلی برای بیشتر از این بودنم باقی نمانده من دیگر برای هیچ کس ارزشی ندارم .
 
تا صحبتهایش تمام شد ، نسیمی به آرامی وزید و شمع دوم را خاموش کرد .
 
شمع سوم با غم زیادی شروع به صحبت کرد : من «عشق» هستم .. دیگر قدرتی برای ماندن ندارم ، دیگر کسی به من اهمیت نمیدهد و مردم قدر مرا نمیدانند و فراموش کردند که عشق از همه کس به آنها نزدیک تر است .
 
بیشتر منتظر نماند و دوام نیاورد ، نورش کاملا از بین رفت و مانند شمعهای قبلی خاموش گشت .
 
ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع اول را خاموش شده دید
 
با گریه و اندوه زیادی گفت : ای شمع ها ! ای شمع ها‌ ! چرا شعله تان خاموش شد و نورتان از بین رفت؟ باید تا ابد روشن بمانید و همه جا را نورانی کنید .. شما را بخدا روشن شوید .. نروید ..
 
کودک همچنان به اشک ریختن و گفتگو با شمع های خاموش ادامه میداد و التماس میکرد
 
در آن هنگام بود که شمع چهارم شروع به حرف زدن کرد و گفت :
 
نترس کوچولوی من ، تا وقتی که من هستم و وجود دارم میتوانم آن سه شمع را روشن کنم و تا همیشه پر نور نگهشان دارم .. زیرا من «امید» هستم .
 
کودک داستان ما با اشتیاق و شتاب فراوانی شمع چهارم را به دست گرفت و با شعله اش سه شمع خاموش شده را دوباره روشن کرد
 
آره .. «امید» رو هیچ وقت نباید از زندگیمون برونیم
 
هر کدوم از ما با کمک «امید» میتونیم از «عشق» و «ایمان» و «آرامش»مون واسه همیشه در دل و زندگیمون نگهداری کنیم.

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 در ساعت: 16:54
|+|

تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی

 

چگونه عطر تودر عمق لحظه ها جاریست

چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست

چگونه جای تودر جان زندگی سبز است

تو نیستی که ببینی چگونه با دیوار به

 مهربانی یک دوست از  تومی گویم

تونیستی که ببینی چگونه از دیوار جواب می شنوم

 تونیستی که ببینی چگونه دور از تو به روی هرچه در این

 خانه است غباراندوه گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده ی من به جز تو یاد همه چیز

                                           را رها کرده

غروب های غریب در این رواق نیاز

پرنده ساکت و غمگین ستاره بیمارست

دوچشم خسته ی من در این امید عبث دو شمع

 سوخته جان همیشه بیدار

تو نیستی که ببینی !

عزیزم تو عزیزترینی...همانطور که بودی ; همانطور که هستی;

و من اگرچه نامت را با دنیایی از احساس بر قلب تکه تکه ام نگاشتم

توباز بدان از صمیم قلب دوستت دارم

 تو را همانگونه که بودی همانگونه که هستی دوستت می دارم


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 در ساعت: 16:51
|+|

اولین لحظه دیدار
يادته
 
اولين لحظه ديدارقسم خورديم برای هم بشيم يار
وليکن تا شدم رام تو رفتی گذاشتی من و بادلم گرفتار
راضی شدی به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم
 
به پات می افتادم چه عاجزانه، اشکای من می ريخت چه کودکانه
به پای وعده ی بی اعتبارت، نشسته اين دلم چه صادقانه
راضی شدی به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم
 
من و تنها نزار رو قلبم پا نزار به ديدن دلم فقط بيا يک بار
خودم غربونيتم ياره جونجونيتم، ميانِ عاشقا من و نزار کنار
من اولين و آخرين خريدار عداتم هنوز هم عاشقه لحظه ديدارچشاتم
راضی نشو به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم......

نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 در ساعت: 16:47
|+|

يادته
 
اولين لحظه ديدارقسم خورديم برای هم بشيم يار
وليکن تا شدم رام تو رفتی گذاشتی من و بادلم گرفتار
راضی شدی به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم
 
به پات می افتادم چه عاجزانه، اشکای من می ريخت چه کودکانه
به پای وعده ی بی اعتبارت، نشسته اين دلم چه صادقانه
راضی شدی به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم
 
من و تنها نزار رو قلبم پا نزار به ديدن دلم فقط بيا يک بار
خودم غربونيتم ياره جونجونيتم، ميانِ عاشقا من و نزار کنار
من اولين و آخرين خريدار عداتم هنوز هم عاشقه لحظه ديدارچشاتم
راضی نشو به مردن غرورم به يادتم اگر از تو دورم......

نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 در ساعت: 16:46
|+|

دو عاشق

اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت

 يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت

اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان

هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

دو عاشق


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 در ساعت: 16:45
|+|

ميدانم دريچه پر مـهر قلب تو تا هميشه به رويم باز اسـت.

اگر هيچ صدايي مرا نخواند ، همين بس که صداي مهربان تو آرامم کند.

حتـــي اگـــر در هفـت آســـمان ، يک ستاره هـــم بــه من چــشمک نزنـــــد،

بزرگتــرين دلخوشــي ام چشمان توست کــه يه آسمــان ستاره در آن آشيان دارند.

چـــرا کـــه تو از ســـرزمين خورشيدي و آفتــــاب صميمي نگــاهت مــانـــدني اســت

حتـــي در هجــــوم بـــي رحـــم دردهـــاي زندگــي ،

تنهـــــا نگـــاه پــــر مهــــر تو ســـت که

فــــــردايــــــــي ســـــبــــــز را بــــــــرايـــــــم تــــــــرانــــــــه مـــــــي خــــــوانــــــــد.

مــن بــــي تو پوچم و بـــدون محبت تو از خزان بي مهري افسرده شده

و در زمــــــســـــتــــــان بــــــي مـــــحــــبــــتـــــي مــــي مــــيــــرم

 

دوست داشتن کساني که دوستمان مي‌دارند کار بزرگي نيست، مهم آن است

آنهايي را که ما را دوست

ندارند، دوست بداريم


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 در ساعت: 16:32
|+|

من به غیر از تو نخواهم
من به غیر از تو نخواهم ،چه بدانی، چه ندانی

از درت روی نتابم ،چه بخوانی ،چه برانی

دل من میل تو دارد، چه بجوئی، چه نجوئی
Image hosted by TinyPic.com
من که بیمار تو هستم چه بپرسی ، چه نپرسی،

جان به راه تو سپارم ،چه بدانی، چه ندانی

می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
Image hosted by TinyPic.com
ور بکوشی زدل من بگریزی نتوانی

دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری

بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی
Image hosted by TinyPic.com
جانی از بهر تو دارم ،چه بخواهی ،چه نخواهی

شعرم آهنگ تو دارد ،چه بخوانی ،چه نخوانی
Image hosted by TinyPic.com

نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 در ساعت: 16:31
|+|

من بی تو یه ناتمومم
من بی تو یه نیمه جونم
دور از تو ،نذار بمونم
من بی تو ،نه نمی تونم
ای عشق راه دورمن
شکست دل مغرور من
حادثه رفتن تو بود
مهم نبود غرور من
مهم نبود شکستنم
به پای تو نشستنم
مهم تو بودی عشق من
نه قصه ی دل بستنم
جای تو آغوش منه
این معنی دوست داشتنه
رفتی و خاطرات تو
قلبم و آتیش می زنه
اشکام به وقت رفتنت
عذاب تلخ باختنت
ارزشش و داشت عشق من
معجزه ی شناختنت
مهم نبوده سوختنم
دور از تو پرپر زدنم
به افتخار عشق تو
می گم که بازنده منم
من بی تو یه ناتمومم
من بی تو یه نیمه جونم
دور از تو نذار بمونم
من بی تو ،نه نمی تونم
من بی تو یه بی نشونم
من بی تو رو به جنونم
دور از تو نذار بمونم
من بی تو نه نمی تونم


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 در ساعت: 16:18
|+|

نحوه فعالیت وبلاگ
به اطلاع دوستان و عزیزان میرسانم که وبلاگ ادبی این حقیر بعد از امتحانات فعال خواهد شد


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 در ساعت: 8:3
|+|

سلام من امدم تا ثابت کنم هستم
نويسنده: محمد لطیفی مورخ: یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 در ساعت: 19:0
|+|

دلم گرفته ساقیا از این فضای میکده        ز پشت کوچه های شب چرا سحر نمی زند


نويسنده: محمد لطیفی مورخ: یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 در ساعت: 19:0
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.k2sms.sub.ir & www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir & +SMSFARSI+